تبليغاتX
خلوت من

خلوت من

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني.

قرارمان این بود که وقتی باران می بارد، دستهایم را رها نکنی...
اما, روزهاست باران می بارد و تو نیستی....
من خیس خیسم ...
باران چشمم هنوز قطع نشده و هنوز منتظرم...
گفته بودی چتر میان تو و باران و برف فاصله می اندازد و من همه چتر ها را به آسمان سپردم...
و هنوز منتظرم...
راستی!؟ چرا هر وقت باران می بارد، تو نیستی

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:2 توسط غزل | |
 

بخوان ای فرشته ی من...

این دردهای پنهان من است

این عشق من است که از کلمات  بیرون ریخته شده اند

نگاهشان کن...

حس کن تب دوست داشتن را...

این کلمات به خاطر تو افریده شدند..

حسشان کن وبخوانشان به خاطر دل کاغذ هم که شده بخوانشان..

نکند چشمهایت رابررویشان ببندی دل کاغذ میشکند..

نوک قلم می میرد..

بگذار کاغذ اشکهایت رادراغوش بگیرد...

بگذار تب دوست داشتن کلماتم با داغی اشکت پیوند بخورد...

مردادی باش مرداد داغ تابستان...

عاشق شو مثل تمام فرشته های که عشق پرشان راسوزاند ویک شبه ادم شدند...

عشق انها رازمینی کرد...

عاشق باش وعاشقی کن بانوی تمام اقافی ها تا به رخ کشیده شوی...

تا گونه های سرخت از شرم نگاهی سرخ شود مثل سیب سرخ

مثل تمام سیبهای که از عشق گونه سرخ کرده اند...

عاشق شو بانوی مردادی من...پروانه شو بانوی اقاقی ها...

رویای نیمه تمام من ،با تو تمام میشود..

پس از امروز صدایت میکنم رویای تابستانی من...

بغضت رااشک کن که دریا از هجوم اشکهای تو خاموش شود

تا دیگر دریا از هجوم بی قراری فریادی رادراغوش نکشد...

ماه زین پس درچشمهای تو خواهد بود

دریای عاشق من...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:48 توسط غزل | |

ه نام خداوند بخشنده مهربان

سلام خداجونم

خدايا خستم ، خيلي خستم؛ احساس ميكنم فقط داري منو تماشا ميكني نميدونم اين تماشا كردنت چه كمكي ميتونه به من بكنه خدايا از آدمايي كه از كنارم رد ميشن متنفرم همشون به فكر خودشونن هيچكي به فكركسي نيست همه حرص دارن ، همه دنبال پولن، همه به همديگه بي اعتنايي ميكنن ، خدايا اگه اين دنيات اينطوريه پس چرا منيكه يه فرشته بي گناه بودم منو قاطي اين چور آدما كردي تا منهم يه روزي بشم مثل اوناخدايا چرا اونروزي كه به اين  دنيا اومده بودم گريه ميكردم با اينكه مرتكب هيچ گناهي نشده بودم چرا به من توجه نكردي آخه خدا منكه اونروز هيچ گناهي نكرده بودم آخه چرا؟چرا كه حالا بزرگ شدم ولي باورم نميشه وهميشه فكر ميكنم همون غزل 3 يا 4 سالم ..... همون غزلی كه تو بغل همه بودم چه آدم خوبا وچه آدم بدا....خدا يا ازاين دنياي مجازي متنفرم از اون دنياتم مي ترسم چون همچين تو قران جهنمو براي بندهات توصيف كردي كه ....

آره هيچكس نميدونه وارد كدوم دنيات ميشه اما  بهشت يه درديه و جهنمم ....

خدايا من نه بهشتو ميخوام نه جهنمو ونه اين دنياي مجازي رو

من فقط تو رو ميخوام فقط ميخوام نگام نكني چون از هرنوع نگاه متنفرم خسته شدم هركي اومدمنو نگاه كردو رفت

خدايا من تو رو ميخوام ، ميخوام يه بار بهم نشونم بدي كه به من فكر ميكني نميخوام مثل هميشه توي زندگيم توهم بزنم

چرا اونيكه مريضه يا اونيكه از داشتن بدن سالم محرومه ولي اونا رو توي شرايط سخت گذاشتي چرا؟

ولي چرا اونيكه سالمه هيچ مريضي هم به سراغش نيومده يا ازداشتن يه بدن سالم محروم نيست تو تمام آرزوهاشو برآورده كردي چرا؟ چرا اونا ازت چيزيو ميخوان تو فورا براشون فراهم ميكني ولي اونايي كه مريضن يا مشكلاتي ديگه اي توي زندگيشون دارن دقشون ميدي تا آرزوشون برآورده كني چرا؟

خدايا نميگم دوست ندارم نميخوام بهت كفر بگم نه من دوست دارم به اينم اعتقاد دارم هيچ كار خدا بي حكمت نيست حتما تو كارت حكمتي هست كه آرزوشون برآورده نميكني....

 

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 17:29 توسط غزل | |

باز داره شروع میشه

فکر کنم باید رو بیارم به وبلاگ نویسی انقدر داغونم که وبلاگ فکر کنم بهتر بتونه ارومم کنه

باز دارم از دنیا میبرم این حالت ها برام بده  ولی دست خودم نیست  فواره وقتی به اوج خودش میرسه موقع فرودشه

منم که بدبختیم همیه زود اوج میگیرم

یه به قولی خدا وقتی میخواد مورچه رو نابود کنه بهش بال میده

بعداز دوسال باز دارم مینویسم سخته ولی خب انقدر بهانه دارم برای نوشتن که نگو

سلام وبلاگ

سلام بلک اسکای

سلام حرفای ناگفته

سلام دنیای مجازی من

سلام ایران روزی

اسم این وبلاگ  ترکیبی از اسم ایران و سایت روزی سایتی که یه عمر توش چت کردم سایتی که من بره توش گرگ شدم  سایتی که خیلی چیز ها یادم داد

خستم  دوست دارم بخواب یه خواب  طولانی ابدی

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:37 توسط غزل | |

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:18 توسط غزل | |
 
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 12:2 توسط غزل | |

تنم از حادثه خسته ، دلم ازغصه شکسته

یه مسافر غریبم ، راهی یه راه دورم

ناجی شکسته بالم ، که تویی تنها نشستی

ای که واسه خاطر من ، دل مردمو شکستی

پر بغض وگریه بودم ، تو رسیدی تا بخندم

واسه پیدا کردن تو ، دل به جاده ها می بندم

راهی یه کوله راهم ، کوله بار عشقمو بستم

دیگه از خودم بریدم ، دیگه از آینه خستم

تویی کعبه وجودم ، دور چشمه تو گشتم

نکن از دلم گلایه ، باید از تو می گذشتم

می خوام این عشق قشنگو ، از نگاهت پس بگیرم

نمی خوام مثل پرنده ، توی این قفس بمیرم

ای نگاه آبی ناز ، کاش تو مهربون نبودی

میون این همه آدم ، تویه همزبون نبودی

لحظه گذشتن از تو ، آخرین لحظه دیدار

واسه توازتو گذشتم ، همینو می گن یه ایثار

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 18:48 توسط غزل | |
تو رفتی!!!

هیچ از خودت پرسیدی عاقبت این دل عاشق چه میشود؟؟؟

هیچ از خودت سوال کردی به کدامین گناه مرا تنها گذاشتی؟؟؟

کاش لحظه رفتن اندکی تامل می کردی و به گذشته می اندیشیدی به گذشته ای نچندان دور به روز اول آشنایی به قسم هایی که برای هم خوردیم و به قول هایی که به هم دادیم...

تو رفتی!!!

کاش هنگام رفتن تمام مهر و محبتی را که این دل ساده نسبت به تو کسب کرده بود با خود میبردی...

کاش میدانستم صدای چه چه گنجشک ها روزی به پایان میرسد و من تنها می مانم...

تو رفتی!!!

چگونه دلت آمد از دل ساده و قلب مهربانم بگذری قلبی که به عشق تو می تپید و تو آن را تنها گذاشتی...

بعد از تو نه بهار رنگ سبزی برایم دارد نه تابستان برایم معنایی...

تو رفتی!!!

آری تو رفتی و مرا در یخبندان بی کسی ها تنها گذاشتی امیدوارم تنها بمانی نا بدانی با قلب عاشقم چه کردی

کاش تنها بمانی.....!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 10:47 توسط غزل | |

...عشق معجون غریبی است .همانقدر که می تواند کشنده باشد، قادر است اکسیر زندگی هم باشد ،همانقدر که زجر مردم از عشق ،نفس بر وخردکننده است خون گرمی که از آن توی رگ های آدم جاری می شود ،زندگی دوباره ای است که جوان وپیر نمی شناسد و قلب آدم را ،در هر سنی ،ناخوداگاه در برابر خداوندی که خالق عشق است ،خاضع می کند وشاکر .خدایی که در چشم به هم زدنی می تواند بد بختی ها را خوشبختی کند وزندگی را زیرو رو.

بعضی آدم ها عشق ودوست داشتن را افساری بر گردن طرف مقابل می بینند و این بدترین نوع دوست داشتن است،شناعتی واضح که تقدس عشق را آلوده می کند وبه ذلالت می کشاند.

عشق همراه شدن از روی تمایل است ،سر به راه دوست گذاشتن واز فرط نیاز برای فداشدن است ،نه دامی برای اسارت کشیدن و نه غل وزنجیری به پای آزادی وپرواز .عشق باید بال پرواز باشد برای گذراندن زندگی ،نه شکستن بال دیگری که مرغ خانگی پروبال شکسته ای باشد ،اسیر در دلم.وآن روزها من ندانسته در راهی قدم بر می داشتم که ثمره جنین طرز فکری بود و برای از دست ندادن او ،اورا اسیر می خواستم و عشقم را زنجیری که با آن ،او را به دنبال خودم بکشانم و خوب اشتباه می کردم ،هم در طرز فکرم وهم در مورد او ةاو کسی نبود که به اسارت تن در دهد.

آری من از بهشت رانده ای هستم که با خیال آن بهشت زندگی می کند وکم تر از آن برایش خاکی است ،بی ارزش وپست .شاید در تفکر همه بیوه شدن با تعبیر جسمی آن معنا یابد ،ولی من این را با تک تک سلول هایم حس کرده امو الان می فهمم که خوشا بحال زن هایی که جسما بیوه می شوند . جسم و نیاز های طبیعی زود با زندگی کنار می آیند و راه عوض می کند ولی بد بختی که روحش بیوه می شود ،درد بی درمانی را تحمل می کند که علاجی ندارد جز مرگ.تملک گرفتن جسم کاری سهل وآسان است ةدشوار برگرفتن بکارت  روح است و بع تملک در آوردن من واین درست همان رمزی است که شاید بیشتر مردمان در نیافته باشند .در حالی که او دانسته یا ندانسته دقیقا همین کار را با من کرد ...

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 16:40 توسط غزل | |

ابرهای آسمان هر سرزمینی شبیه مردمان همان سرزمین می بارند ما هرگز رودرروی دریا با دریا سخن نگفته ایم ما باید برگردیم چه کرده های از یاد رفته ی راه ها را مرور کنیم پل ها ‚ منزل ها ‚ واژه ها ‚ ویرانه ها را مرور کنیم ببینیم چند کلمه کم آورده ایم چند چراغ شکسته خاطره ی کدام علاقه را در خانه جا نهاده ایم هی روزگار غریب اصلا این احتمال را هم نمی دهیم که گاه ممکن است یک اشتباه درست تا کجا از یک درست بی اشتباه کامل تر باشد

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 18:10 توسط غزل | |